خرید بک لینک
ته کوچه سمت چپ آخرین خونه، امام زاده موسی بود. مسیر رو بلد بودم. قبلا هم یک بار اونجا رفته بودم. یادم نبود کی و برای چی. اما کوچهی بنبستی که امامزاده تهش واقع شده بود رو قبلا هم دیده بودم. داخلش رو هم دیده بودم. برای زیارت رفته بودم یا نه رو یادم نیست. احتمالا آره. لابد مثل حالا حس استیصال و درموندگی داشتم. حتی کوچهها و خیابونای اطرافشم میشناختم. میدونستم کدوم خیابونهاش دنج و خلوتن و اگر از سر کوچه سمت راست برم به کجا میرسم و اگر سمت چپ برم به کجا و کدوم خیابونها رو باید برم که باز دوباره برگردم همونجا و توی مسیر برگشت نیفتم. واضحه که پ هم بود. یادم نیست چرا بود. با ما اومده بود یا تنها. چی میگفت و چیکار میکرد و هیچی هیچی یادم نیست. فقط میدونم که بود. مثل هر وقت دیگهای توی خوابهام. یکبار همون وقتها توی مپ لوکیشن امام زاده موسی رو زدم. با دو تا انگشتم نقشه رو هی بزرگ و بزرگتر کردم تا نقشهی ایران مشخص شد. اما علامت لوکیشن روی تهران نبود. پایین، غرب بود. زاهدان بود. کرمانشاه بود. یا کردستان. یادم نیست. احتمالا زاهدان بود. عجیب بود برام چون من توی تهران بودم.... نمیدونم. توی خواب هم همه چیز عجیب و سنگین بود. توی خواب هم انگار نباید ذهنم آروم باشه..

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 19:52

اون روزا رفتن چشمک غم و تنهاییم رو چند برابر کرده بود. دیدنش تنها دلخوشیم بود و غیب شدنش ضربهی آخر اون حال بد. هر روز صبح با امید و ناامیدی منتظر برگشتش بودم و هیچوقت برنگشت. امروز مامان اسمش رو آورد و با بغض بهش گفتم دربارهش دیگه هیچوقت با من حرف نزنه. هرگز... هنوز شکنندهام، هنوز تنها و هنوز خستهام.. میگن این روزا باید حالم خوب باشه. نیست. نمیشه. نمیتونم. هنوز میترسم. حالا حتی خیلی بیشتر.

برچسب: نویسنده: ماهان حکیمی تاريخ: پنجشنبه 11 مرداد 1403 ساعت: 14:08

صفحه بندی